الو سلام ...
منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست.
هزار دفعه این دلم شماره را گرفته است.
ولی... هنوز پشت خط در انتظار یک صداست .
شما که گفته اید پاسخ سلام واحب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟؟؟؟
الو؟؟؟
دوباره قطع و وصل شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب از سیم هاست
چرا صدایت نمی رسد کمی بلندتر
صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
ای دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو ... ببخش دوباره مزاحمت شدم
دوباره زتگ می زنم دوباره تا ... خدا خداست
تا خدا خداست...
+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 1:35  توسط سارینا متین
|
I know you won't come back
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت
Everything that was .Time has left is behind
هر چه که بود دیگه گذشنه و
زمان اونو پشت سر گذاشته
I know that you won't return
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت
What happened between us
اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد
Will never be repeated
دیگه هرگز تکرار نخواهد شد
Even when a thousand years pass
حتی اگه هزار سال هم بگذره
,
it won't be enough to fade you away and to forget
.
کافی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن
And now I'm here
و اکنون من اینجا هستم
Trying to turn valleys into cities
تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم
Mixing the Sky with the Sea.
آسمان و دریاها را در هم بیامیزم
I know I let you escape,
می دونم که من اجازه دادم و باعث شدم که از من بگریزی
I know I lost you
می دونم که تو رو از دست دادم
nothing can be the same
;
هیچ چیز دوباره مث قبل نمی شه
A millennium could be enough for you to forgive
هزار سال میتونه کافی باشه که منو ببخشی
I'm here, loving you
من اینجا هستم، عاشق تو
suffocating,
in photographs and scrapbooks,
از نفس افتاده زیر باری از عکس ها و آلبوم ها
in objects and momentos
وسایل و خاطرات لحظات با تو بودن
can't comprehend
نمی تونم درک کنم
I'm driving myself mad
دارم دیوانه می شم
c
Changing a foot for My own face
و دست و پامو گم کرده ام
The letters I wrote,
نامه هایی که نوشتم
I never sent
هرگز نفرستادم
It's all the matter of time and faith
مهم ، گذشت زمان است و وفاداری من به تو
A millennium with another thousand years...
و این که
هزار .هزار سال
Are enough to love
کافی است برای عشق ورزیدن
If you still think something of me...
اگر هنوز درباره من فکر می کنی
You know I'm still waiting for you...
مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 18:5  توسط سارینا متین
|
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 2:49  توسط سارینا متین
|
+ نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 10:45  توسط سارینا متین
|
دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
قیصر امین پور
+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 3:13  توسط سارینا متین
|
بالا ترین افکار
شفاف ترین کلمات
بزرگترین احساسات
همواره متعلق به خداوند است
هرچه
کمتر از این باشد
از منابع دیگر آمده است .
بالا ترین افکار ، افکاری است که شامل نشاط و شادی باشد
شفاف ترین کلمات ، کلماتی هستند که حاوی حقیقت باشند
و بزرگترین احساسات ، احساساتی هستند که تو عشق می نامی.
شادی ، حقیقت و عشق
این سه قابل جابجایی هستند
و
یکی همواره به دیگری می انجامد .
ترتیبی که آورده میشود به هیچ وجه مهم نیست .
به بسیاری از پیامهای خداوند توجه نمیشود ،
علت این است که
تعدادی از آنها بیش ار آن نیکو و پسندیده هستند که واقعیت داشته باشند
عده دیگر بیش از آن مشکل به نظر میرسند که دنبال شوند
تعدادی هم به غلط درک و استنباط میشوند
بسیاری هم اصلا دریافت نمیشوند .
+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 19:45  توسط سارینا متین
|
وقتی آسمان با پرنده ها لبخند میزنه

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 19:40  توسط سارینا متین
|
+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 19:34  توسط سارینا متین
|
هیشکسی به یاد عاشفانه نیس
توی دفتر دلی ترانه نیس
رو لبای سرخ دلسپردگی
هیچی جز بوسه ی تازیانه نیس
هیشکسی اهل وفا نیس به خدا
آدمی تو آدما نیس به خدا
این همه رنگ و ریا، اما دریغ؛
رنگی همرنگ خدا نیس به خدا
معنی عشق و هوس عوض شده
جای پرواز و قفس عوض شده
گرگای گرسنه جای آدمان
معنی مرگ و نفس عوض شده
آینه ی زندگی بی هویته
این دروغه که خود حقیقته
هیشکسی اهل خودش نیست و خدا
این نقابیه که روی صورته
***
آدما! ما همه مون مسافریم
یه روزی باید بذاریم و بریم
پس چرا دلو نبازیم به مهر
وقتی تو بازی دنیا حاضریم...!؟
+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 16:4  توسط سارینا متین
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور - يک اوج دوست داشتني پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد وبه ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد وگريست
+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 16:1  توسط سارینا متین
|
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی داني من كه هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ...
+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 15:58  توسط سارینا متین
|

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
شما چی تونستید به نفستون غلبه کنید؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 15:54  توسط سارینا متین
|
دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف
:
بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید
..."
کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم
......
من این بازی را دوست دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 15:45  توسط سارینا متین
|
عیسی مسیح میفرماید :هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد بلکه آنرا در جایی می آویزد که نورش بر همه که وارد اتاق می شوند بتابد چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک همچون تابش آفتاب ,اعماق وجود انسان را روشن میکند
اما چشم نا پاک جلوی تابش نور را می گیرد وانسان را غرق در تاریکی می کند
پس هوشیار باشید مبادا نور تاریکی بر وجودتان حکمفرما شود
اگر باطن شما نورانی باشد وهیچ گونه نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است
انجیل - بخش 11-آیات 33-36
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 17:41  توسط سارینا متین
|
ای خالق نور
ای برتر از نور
چه زیباست رازونیاز با تو در شب ... در سکوت
چه با شکوه است باران اشک
در حین زمزمه های عاشقانه قنوت
ای آنکه ذکر نامت آرامش بخش جانهاست
مرا به مهربانیت ببخشای
ودل پریشانی و طوفان زده ام را
لبریز آرامش نما
ای بخشنده بی منت
در برابر مقام کبریایت زانو می زنم
و به امید لحظه اجابت
سر بر آستان بندگی ات می گذارم
و آرام زمزمه می کنم
تا اجابتم کنی .
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 17:39  توسط سارینا متین
|
سرسجاده
همیشه وعده من و تو پای دفترهای شعر من است
من به همه ی قرارهایم پابندم
حتی اگر تو نیایی
این هم یک احساس شاعرانه و مرطوب
که
لم می دهم بر روی چند سطر صاف
دارم از سمت ملاقاتی عاشقانه می آیم
از سر سجاده
زندگی بهانه می خواهد
چه بهانه ای قشنگتر ازتو
+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 11:45  توسط سارینا متین
|
ای فریادرس فریاد رسان
وای دانای نهان
از میان قنوتهایم
وبا زبان دل صدایت می زنم
یقین دارم که تو
شنوای خوب رازونیازم هستی
خدایا
تو میدانی و من نمیدانم
تو میتوانی و من نمیتوانم
پس مرا به خود وامگذار
وروح بیقرارم را
از عشق لایتناهیت سرشار بگردان
+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 11:41  توسط سارینا متین
|
یاریم کن تا دلم آسمانی شود..
معبودا
میخواهم خاک نشین آستان نگاهت شوم
واعتراف کنم که چه قدر حقیرم و بی مقدار
در برابر قدرت بی نهایت تو
خدای من!
مهربانی توست که شرمسار کرده مرا..
ومن آمده ام تا
امید دیدار مجدد حرم امنت را ملتمسانه بخواهم...
ای پناه من وای تنها امیدم
در این روزها وشبهای بی تکرار
دیدگان بارانی ام را پذیرا باش
ویاریم کن
تا دلم آسمانی شود...
+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 16:59  توسط سارینا متین
|
یادمان باشد فقط از خدا بخواهیم و از خدا فقط خدا را بخواهیم زیرا از خدا غیر از خدا خواستن کم خواستن است
+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 22:33  توسط سارینا متین
|

خاطر خواهی...
وقتی سرت رو شونمه
دردو بلات تو جونمه
جون به جونم اگر کنن
خاطرخواهی تو خونمه
دلم میخواد باهات باشم
رفیق پا به پات باشم
سایه به سایه دم به دم
بمیرم و فدات بشم
تصدق رنگ چشات
شب با ستاره هاش فدات
نخواب بذار نگات کنم
هر چی دارم فدات کنم
ستاره بارونت کنم
جونمو قربونت کنم
وقتی سرت رو شونمه
دردو بلات تو جونمه
جون به جونم اگر کنن
خاطر خواهی تو خونمه

+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 22:43  توسط سارینا متین
|
این خانه و دوستی با شما مرا بس
من از دنیای طبیعی پناه آوردم به این دنیای مجازی
از دنیای لکاته ها و رجاله ها به دنیای صفرهاو یکها
از دنیای جسم ها و تصویر ها
خط ریش ها و زیر ابروها
عشق دیواری ها
مرده بادها و زنده بادها
به دنیای روح ها و فکرها
چه کسی تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟؟؟؟
|
|
زيباترين آغاز را با تو تجربه كردم ، پس بهترينم تا هميشه كنارم بمان و بدان كه دوست دارم
و بي تو خواهم مرد .
  |
ميخواستم زيباترين كلام رابه ياري بگيرم تاصميمانه ترين
شاد باشهايم را تقديم تو كنم ولي ذهنم ياري نكرد .
فكر كردم كه ساده نوشتن مثل ساده زيستن زيباست
پس ساده و بي تكلف ميگم
دوستت دارم .
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
صادق هدایت
+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 22:40  توسط سارینا متین
|
امشب کمی به جای خودم گریه می کنم
با داغ تو برای خودم گریه میکنم
با این که درمزار تو خوابیده آسمان
من نیز در عزای خود م گریه میکنم
یک آسمان پرنده ام اما در این سکوت
در حسرت هوای خودم گریه میکنم
بگذار عزیز ساده بگویم که بعد تو
افتاده ام به پای خودم گریه میکنم
+ نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 8:51  توسط سارینا متین
|
دوباره هق هق گریه دوباره تنهایی
دوباره فکروخیالش دوباره شیدایی
دوباره مستی عشق دوباره خاطره ها
دوباره شوق و تبسم دوباره فاصله ها
دوباره ماندن و گفتن به یاد چشمانش
دوباره حسرت و غصه به یاد دستانش
دوباره تلخ و گزنده دوباره مرثیه ام
دوباره عین نیازم دوباره پر گله ام
دوباره پوچی مطلق دوباره اشک و دعا
دوباره گفتن رازم به ناجی ام به خدا...
+ نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 8:44  توسط سارینا متین
|
براي شكستنم سنگ تموم گذا شتي
بگو چه ظلمي كردم اينجوري عقده داشتي
تبريك ميگم عزيزم اشك منو تو ديدي
قامت من دو تا شد خا رشدنم رو ديدي
تبريك ميگم براي كنار گذا شتن من
چه خوشحال و چه شادي وقت جون دادن من
دلم تو بركه غم خيمه شو بر پا كرده
دوبا ره رو سر من يتيمي سا يه كرده
از انفجا ر غصه اين دلم تيكه پا ره س
مي گي عشقو نمي خواي اينا همش بها نه س
از طرف یه دوست
+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 10:11  توسط سارینا متین
|
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم
پر رنگها را می بینیم
سخت ها را می خواهیم
غافل از اینکه خوبها
آسان می ایند
بی رنگ می مانند
و بی صدا می روند
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 17:24  توسط سارینا متین
|
کاش آسمان درد کویر را می فهمید
و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد
کاش واژه حقیقت با لب ما صمیمی بود
کاش دلها اینقدر خالص بودند که دعاهای ما قبل از پایین آمدن دستها
مستجاب می شد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 17:20  توسط سارینا متین
|
زندگی یک آواز است ، آن را بخوان ! زندگی یک بازی است ، آن را بازی کن ! زندگی یک مبارزه است ، با آن مقابله کن ! زندگی یک رویا است ، به آن واقعیت ببخش! زندگی یک فداکاری است ، آن را عرضه کن
+ نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت 14:54  توسط سارینا متین
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 15:11  توسط سارینا متین
|
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پائیزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 15:9  توسط سارینا متین
|
تو اسمون دتیا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره
واسه من واسه من تنهایی درده درده هیچ کسو نداشتن
هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم که باید تنها بمونم
تا دم مرگ شعر تنهایی بخونم ..
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 15:7  توسط سارینا متین
|